تبليغاتX
طعم گس نوه آخوندي....!

طعم گس نوه آخوندي....!

بسم الله

باز دلم درد گرفته...از همانها كه خودم ميدانم...خودت هم ميداني....بهتر از من....از همانايي كه ماهي 2-3 بار مهمانم ميشود...از همانها كه خنده هاي سفر قم را از دماغم در آورد....از همانها كه نميدانم از خوردن است يا نخوردن....همان هايي كه طعمش تلخ است....مثل طعم دل دردهاي دوران طفوليت كه از همراهان مسمويت هاي گاه و بيگاهم بود....از همانها كه مسافرت بدون او لطفي ندارد....همانها كه همه نقشه هايم براي بالا رفتن از درخت سَتي را نقش بر آب ميكرد....همانها كه مجبورم ميكردند دور ازگيل هاي كال را خط بكشم.... همانها كه نميدانم از خوردن است يا نخوردن....همانهايي كه يك ساعت سر توالت نشستن هم دواي دردش نيست....همانهايي كه عين جن ظاهر ميشود....گوشه اي جا خوش ميكند و هر چند ثانيه به سان مخلوط كني تمام عيار محتويات درونت را ميرقصاند.....همانهايي كه آدم را ياد گلابي و زرد آلو مي اندازد.....همانهايي كه ارمغان خوردن ميوه هاي نفاخ است.....همانها كه نميدانم از خوردن است يا نخوردن.....همانهايي كه اگر وسط خيابان هم بودي بايد به ايستي تا هر چه ميتواند پيچ بخورد و بي تابت كند.....همانها كه دلت ميخواهد وسط خيابان پهن زمين شوي....نميدانم از خوردن است يا نخوردن.....از همانهايي كه دلت ميخواهد ساتور بزني و از صحنه روزگار محوش كني....1 وجب از يك سومه ميانيه بدنت را ميگويم.....گويا شكم هم ميخوانندش....اصلا مرا چه به شكم.....زندگي بدون شكم هم ممكن است.....مگر نه اينكه نهايتش دل و روده هايت را در دستت ميگيري...البت اگر كيفت جا نداشت.....آخر نفهميدم از خوردن است يا نخوردن.....از همانها كه رنگ ميت ميكند صورت مثل هلويت را......همانهايي كه نبات داغ را حريف است....حوله گرم هم لا فايده....همان لا مصب را ميگويم.....عين بختك نشسته روي معده ام.....نميدانم شايد هم روده ام....دلم ميخواهد براي يك بار هم كه شده بياورمش بيرون.....روده ام را نه.....درد را ميگويم....تفي به قاعده هيكل روي صورتش بيندازمو بگويم : مرتيكه...شايدم زنيكه....مگر خواهر و مادر خودت دل ندارند...؟!  همينطور پدر و برادرت.....؟! اصلا كليه اقوام . دوستان و آشنايان و وابستگانت....مگر دل ندارند كه آويزونه دل بي صاحابه ما شدي.....و او بي جوابم بگذاردو براي حرص دادنه هر چه بيشتر هي پيچ و تاب  بخورد و به قيافه نزارم بخندد.....هنوز هم نميدانم از خوردن است يا نخوردن.....قم كه بوديم دوستان گذاشتند به پاي خوردن زياد....الان هم نخوردن بهانه شد.....دفعه بعد احتمالا سرما....يه روزي هم گرما.....بعضي ها هم كه آنفولانزاي خوكي ما را به گربه بازي ربط دادند مطمئنن اينبار هم پيچش دل را نشأت گرفته از نگاه به دم پر پيچ و خم گربه ميدانند....اما به گربه هم ربط ندارد.....نميدانم از خوردن است يا نخوردن.... همانهايي كه "آي دلم"  را تكه كلامت ميكنند.....همان هايي كه مستحق هرگونه نگاه ترحم آميزت ميكنند.....همانها كه بيچاره ات ميكنند....همانهايي كه بيچاره اش كردند....اخوي را ميگويم....دردش را خوب ميشناسم....از همانهاست.....همان يار غار من.....

شايد لازم است دكتر شوم...تا بفهمم از خوردن است يا نخوردن...!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:16  توسط بچه حزب اللهی  | 

بسم الله...

امروز....از همون اول صبح تا همین دو دقیقه پیش داشتم میخندیدم....(این پست رو دیشب نوشتم)

گفتم بیام این همه انرژی رو به دوستان هم منتقل کنم....نه که میگن بیایید شادی هایمان را با هم تقسیم کنیم....ازون لحاظ گفتم....

ولی ....دیدم بهتره اول یه اعلام موضعی در باب کامنتای پست قبل بکنیم تا مخالفین و موافقین ازین بلاتکلیفی در بیان.....حرف در مورد کامنتا زیاد دارم....هم درمورد نحوه برخورد والبته مهم تر از اون موضوع مورد بحث.....اما به دلایلی که نیازی به ذکرشون نمیبینم فقط یه جمله میگم.... به قول شاعر کم گوی و گزیده گوی چون در......البته فقط قسمت اول مصرع شامل حال من میشه و هیچ ادعایی مبنی بر در بودن حرفام ندارم....

حرف من اینه:  من با کلیت موضوع که همون رعایت حریم بین محرم و نامحرمه در دو دنیاست موافقم....اما مشکلی تو روابطم با جنس مخالف چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی نمیبینم....

بحث خیلی مهمیه ....ولی وبلاگ من جایخوبی برای مطرح کردن اینجور مباحث نیست.....ولی هستن دوستانی مثل گلصنم و رها که یک پست به این موضوع اختصاص دادند و دوستان میتونن ادامه بحثو تو وبلاگ این عزیزان داشته باشن.... 

تَّمَ ...خِلاص....

::::: اگر کسی خواست در مورد همون موضوع مطروحه کامنت بذاره لطفا فقط تو پست قبل بذاره....میخوام همه نظرات تو یه پست باشه...ممنون.

---------------------------------------------------------

۱-علی رغم میل باطنیم تا اطلاع ثانوی و به همون دلیل که خودمو خودت میدونیم کامنتا تاییدی میشوند...

۲- مریضیدیم....... خدا شفایمان دهد.........!!!!!

۳- به همون دلیل بالا قادر به نوشتن بیش ازین نمیباشیم..... 

بعدا نوشت: خودم میدونم علی رغم  چه جوری نوشته میشه ولی خب نمی دونم چی شد که شد   " علی رقم"....     بذارید به حساب همون مریضی و این حرفا.....

راستی.... خوکی گرفتم....!!!!!

یا حق

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:5  توسط بچه حزب اللهی  | 

بسم الله

چه انتظار عجيبي ، تو بين منتظران هم، عزيز من چه غريبي

عجيب تر که چه آسان نبودنت شده عادت

چه بي خيال نشستيم ، نه کوششي نه وفايي

فقط نشسته و گفتيم،

خدا کند که بيايي...!

---------------------------------------

 

بعدا نوشت:

۱- این پی نوشت سانسور شد......( مربوط به یک فقره مردم آزاری بود....توسط اینجانب)...کامنت دوم اینجانب را بر آن داشت تا تجدید نظری بر اعمال و رفتار خویش داشته باشم....!!!! ( دلم برای نویسنده کامنت ۲ میسوزه... .   تنها تاثیری که حرفاش داشت این بود که پی نوشتو حذف کنم تا سیل معترضین بیشتر ازین روانه نشه).... والسلام علیکم و الرحمة الله و برکاته..... 

۲- الیس الله بکاف عبده.....!!!  (هیچ ربطی به پی نوشت بالا نداره.....یه چیزه بین منو خودش)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:52  توسط بچه حزب اللهی  | 

بسم الله

اپیزود ۱

مکان: خونه آقای ابوی ......

بازیگران: ابوی      من ( فهیمه - بچه حزب اللهی)       والده مکرمه

آقای ابوی مثل همیشه سرش تو روزنامست.....

من: بابا..... ( چند ثانیه بعد)   بابا......

ابوی در حالی که به زور چشای میخ شده تو روزنامشو به سمت من میچرخونه....

بله....

من: .............................؟؟؟ 

 ( یه سوال در مورد وزیر جدید و قدیمه وزارت خونه مربوطه پرسیدم)

ابوی: ..................................

من: ای بابا..... شمام که  جواباتون همش عین جوابای مسئولین به خبرنگاراست....فقط آدمو میپیچونین.... والا من که نفهیمیدم چی گفتین.....

ابوی : ( لبخند)

معنای این لبخندو خوب میدونم.....ینی دیگه نپرس چون جوابی بهتر از این نمیشنوی....

صدای والده مکرمه از توی آشپز خونه میاد....

والده : از بس براشون ازین کلاسای آموزشی میذارن که مام یه سوال میپرسیم فکر میکنه میخوایم تخلیه اطلاعاتیش کنیم....

و ابوی....باز همان لبخند...

---------------------------------------------------

اپیزود ۲

مکان: اتاق من

بازیگران:  ابوی  -   من

ابوی: .......................................؟؟؟

من: ................................ !!! ...........................

ابوی: یعنی چه؟ وقتی ازت سوال میپرسم درست جواب بده.....

  و من فقط لبخند میزنم....ابوی جنس این لبخند را خوب میداند....!!!!!

 نکته: ابوی ما اطلاعاتی نیستنا.....الکی حرف در نیارید واسه مردم.....


پی نوشت:

۱- مهتاب جان تولدت مبارک.....( برای چندمین بار)

۲- دیروز یه زلزله ۴ ریشتری اومد......!!!!!!!!

۳- رنگ وبلاگ هیچ ارتباطی با جنبش سبز ندارد....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:28  توسط بچه حزب اللهی  | 

۲۶ مهرماه ینی یکشنبه تولده مهتابه عزیزمه . من چرا فکر کرده بودم فردا تولدشه !؟ بسکه دوستش دارم خب !

مهتاب خانوم دوست گلم....تولدت خيلي خيلي مبارك.....الهي كه 120 ساله بشي خانومي.....الان وقتي فكر ميكنم كه چه دوست ماهي رو داشتم به خاطر كنه بودنش از دست ميدادما كلي خوشحال ميشم كه انقدر كنه اي...!!!! عدو سبب خير شد...!!! اگه اون خل و چل نبودا منو تو هيچ وقت با هم دوست نميشديم....خب ديگه چي بگم.... همين ديگه.... همون تولدت مبارك بسه ته بابا....برو حال كن كه یک پست بهت اختصاص دادم....اين افتخار نصيب هر كسي نميشه.....!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 21:55  توسط بچه حزب اللهی 

 به نام تو

طبق روال سلام به همه اخوي ها همشيره هاي محترم و محترمه....

مصدع اوقات شدم كه بگم جاي شما خالي ديروز همراه ياران غار يه سفر رفتيم تا سينما و بعدشم يه توك پا تا شاه عبدالعظيم.....

ياران غار كه معرف حضور هستن.....مهتاب و مريم....

به سفارش يكي از دوستان رفتيم بي پولي رو ديديم.... بسي خوشمان آمد.....اين ليلا حاتمي هم دم به ديقه منو ياد گل صنم جان مينداخت...!!! از بهرام رادان خوشم نمياد ولي بازيش تو اين فيلم به دلم نشست...!!!

1-  حوصله گفتن ازينكه چه  سختي هاييي تو مترو و اتوبوس كشيديم رو ندارم.....اصلا به من چه...به تو چه.....به كسي ربطي نداره كه چرا انقدر وضعيت مترو و بي آر تي داغونه.....مگه منو تو چه كاره ايم..... شهروند كه نبايد راضي باشه...اون مقامات هستن كه  بايد راضي باشن كه الحمدلله به بركت استفاده از وسايل نقليه ضد گلوله به خوبي مشكلات مردمو درك ميكنن....من خودم به شخصه چند بار ديدم كه همين آقايي كه مترو رو بهمون هديه دادن( ! ) تو يكي از شلوغ ترين ايستگاه هاي مترو داشتن همراه با جمعيت خودشونو شوت ميكردن تو مترو..... يه بارم عباي مباركشون لاي در جا موند.....!!!! نا گفته نماند كه فرداي اون روز جناب رييس جمهور محترم هم براي اينكه احيانا يه وقت از غافله عقب نمونن از ايستگاه علم و صنعت تا خوده صادقيه با اينكه صندلي خالي به وفور يافت ميشد دست به ميله ايستاده بودن.....!!!!.....ديگه بيشتر ازين چي ميخوايم ما....تو رو خدا انقدر نا شكري نكنين....همين كه مترو ها به جاي هر دو دقيقه يه بار هر يه ربع ميان ميدوني يني چي؟ يني ما در رفاه كامل به سر ميبريم..... خب حالا چه اشكالي داره آدم بعضي وقت ها هم به جاي ساعت 8:30 ساعت 10 شب برسه خونه.....ديگه نهايتش ابويه محترم يه ذره سرت داد ميزنه و ميگه تا اين موقع شب كجا بودي ديگه....بيشتر ازين كه نميشه....!!! تازه اون موقع هم ميتوني يه اس ام اس بدي به يكي ازين كله گنده ها و بهشون بگي كه به بابابت بفهمونن امروز بي آر تي خلوت بود وگرنه ساعت 12ميرسيدي..... اصلا ميدوني چيه اينا همه نمك زندگيه.... وقتي مسئولين عزيز اين همه امكانات در اختيار ما ميذارن كه بتونيم هم زمان دو تا كارو با هم انجام بديم ديگه دردمون چيه....آخه تو كدوم كشوري تو متروشون سونا دارن....؟!! تازه ماساژور هم هست.....همه اينا به صورت كاملا رايگانه....تازه تو اين مدت زمان ميتوني خريداي يه سالتو هم انجام بدي.....

چند روز پيش كه از كلاس عربي برميگشتم....1 ساعت دير تر از زماني كه بايد ميرسيدم رسيدم.... نه كه شب هم بود و ديرم شده بود تا ميتونستم فحش بار آقايونه مسئول كردم.....فقط رهبران انقلاب در امان بودن.....به بقيشون تا ميتونستم فحش دادم.....!!!!

تا حالا صحنه اي كه مترو ايستاده و مردم از پله برقي دارن ميانو ديديد...؟ يه فيلم كمديه تمام عياره واسه خودش....من كه كلي ميخندم....

سه شنبه كه ميخواستيم با مترو بريم شاه عبد العظيم يه 4 – 5 تا مترويي اومدن و رفتن ولي ما جا نميشديم....ولي يه خانومه شاسي بلندي سعي داشت خودشو بزور بفرسته تو.....يكي نبود بهش بگه آخه خواهر من تو با اين هيكل تو اين يه وجب جا جا نميشي كه....خلا صه تمام سعي خودشو كرد منتها شاسيش ديگه تو نميرفت....آقا اين دره مترو مگه بسته ميشد....!!! هي ميخواست بسته شه ولي ميخورد به شاسي خانومه....آخرش مامورهمترو اومد كه مثلا درو بنده ...اخ من مرده بودم از خنده....من نميدونم اين خانومه خجالت نميكشيد واقعا.....!!!! دلم ميخواست ازون صحنه يه عكس ميگرفتم....!!!

2- اين والده ما از وقتي يه سفر رفته فرنگ پاك اروپايي شده...خوبه فقط يه ماه اونجا بود.... هر روز از ايران ايراد ميگيره و هي ميگيه تو آلمان فلانه تو آلمان بهمانه.....والا به خدا..... هر دفعه هم روم به ديوار از دست به آب ميادبيرون ميگه...اين توالتا چيه بابا آدم زانوهاش درد ميگيره.... حيف توالت فرنگي نيست (!!!) منم كه شديدا ناسيوناليست..... بعد از هر بار كه والده اين جمله رو ميگه يه ساعت اندر مزاياي توالت ايراني ميرم بالا منبر...

به قول ابوي اگه دو بار ديگه بياد و بره يا كشف حجاب ميكنه و يا پناهنده ميشه.....ابوي ميگه: حالا ما با پناهنده شدن خيلي مشكلي نداريم تازه استفبالم ميكنيم ولي اگه كشف حجاب كنه سابقه 400 ساله روحانيته خاندان زير سوال ميره....!!!!

تازه ابوي جان قصد دارن همين پنج شنبه كه والده دوباره عازم هستن يه توالت ايراني هم همراشون بفرسته كه بيش ازين دچار تهاجم فرهنگي نشن....!!!!

به اين نتيجه رسيدم كه والده ما اصلا جنبه جهانگرد شدنو نداره....!!!!

4- تسليت ميگم به مريم عزيزم به خاطر فوت پدر بزرگشون.

5- اسم وبلاگو براي چند روز برداشتم....آخه يه فضولي كه نبايد وبلاگمو پيدا كنه اسمه وبلاگمو فهميد....گفتم حداقل اسمو وردارم كه يه ذره بيشتر سرچ كنه....

6- آهنگ جديد وبلاگمو تقديم ميكنم به مريم عزيزم.....اگه موسيقي سنتي دوست نداري اسپيكراتونو خاموش كنيد....

7- دلمان براي مهديا عزيز بسي تنگ شد.....

8-  اينم عكس منو مهتابو مريم تو شاه عبد العظيم.....

 .....عکسو برداشتم.....( حوصله توضیح ندارم....)...

9- اينم عكس مهتاب فلك زده.... نگاش كنين عين بد بخت بيچاره ها نشسته زل زده به حرم.....يكي ندونه فكر ميكنه اجاره خونش عقب مونده....يا شوهرش تو زندانه....!!!

۱۰- التماس دعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:47  توسط بچه حزب اللهی  | 

 

بعدا نوشت : آهنگ وبلاگم درست شد.....آهنگ جديد سامي يوسفه....يه قسمتش فارسي....گوش بديد....من كه خيلي دوسش دارم...آهنگو ميگم.

---------------------------------------------------------

به نام تو

كافه حزب الله....نميدونم از چيش بنويسم كه به جايي و كسي بر نخوره.....هميشه از حاشيه هاي يه اتفاق بيشتر از خودش لذت ميبردم....ولي ( وختي)* خودت مسبب حاشيه باشي اون موقع وضع فرق ميكنه....ديگه ازش لذت كه نميبري هيچ.... سعي ميكني كه يه جوري ازش فرار كني....

شايد جنس نوشته هام تو اين پست كمي فرق داشته باشه....فقط چون ديگه حاشيه رو دوست ندارم....شايدم نه...چون من هر (وخت)*

تصميم گرفتم يه جور ديگه بنويسم نشد...همون شد كه هميشه بود....

تو اين پست فقط ميخوام بگم كه دلم تنگ ميشه .... براي كافه...براي آدماش....براي خنده هايشان....اخمهايشان....

.....حتي براي آن نبات هاي انفرادي اش....

الان كه دارم اينارو مينويسم دارم گريه ميكنم....نخنديد بهم....متاسفانه يكي از خصوصيات بد من اينه كه خيلي زود وابسته ميشم....به همه چيز...به همه جا...همه كس....خواهشا اندر معايب اين خصيصه اخلاقي كامنتي نذارين.....

1- ديدن گلصنم عزيز واجب بود....!!! به دليل ذهنيت غلطي كه من از ايشون داشتم....

2- ديروز بالاخره چشم ما به جمال مامان مجازيمون روشن شد.... من _ او....مامان خوبم !!!!

3- آلماي عزيز در ديدار دوم بر خلاف ديدار اول بسي به دلمان نشست...

4- روز اولي كه رفتم كافه اون آخراش كه يه ذره كافه شلوغ شد ياد يه بنده خدايي افتادم....خونه كه رفتم هرچي فكر كردم كه كي يا چي اونجا بود كه منو ياد اون انداخت چيزي به عقلم نرسيد...!!! بعدا فهميدم كه يكي از دوستان 12 ساله ايشون تو اون جمع بودن...!!! نميدونم ميشه وجود اون دوست دوازده ساله رو به احساس من ربط داد يا نه... البته بگما من معتقدم كه همه چيز دنيا موقوف المعانيه....!!!

5- آشنايي با دوست 12 ساله اون بنده خدا شديدا منو به اين نتيجه رسوند كه دنيا اپسيلوني بيش نيست...!!! كي فكرشو ميكرد يه روزي...يه جايي...!!! اي بابا....

6- چند نمونه بارز براي ثابت شدن نظريه اپسيلون بودن دنيا:

مهتاب و من_ او همديگرو قبلا تو اعتكاف ديده بودن....بدون اينكه از شخصيت هاي مجازي هم خبر داشته باشن...!!!

مهديا و دوستش داشتن عكسايي رو نگاه ميكردن كه يكي از اخوي هايي كه تو كافه بود تو عكس حضور داشت....دوست مهديا يه دفه ميگه عكس شوهر من اينجا چيكار ميكنه... و مهديا بسي شاخ در مياره...!!!!

7- يكي از دوستان مجازي كه به بركت وجود كافه راستكي شدند شديدا آشنا ميزنن....انقدر زياد كه اين چند روزه فكرم فقط مشغول اينه كه اين بنده خدا رو كجا ديدم....حتي يك در صد هم شك ندارم به اين كه قبلا جايي ديدمشون....وقتي هم كه ايشون گفتن قيافه شمام به نظر من آشنا اومد ديگه مطمئن شدم كه....!!!

8- دلم براي آب آوردن از چشمه مصلي خيلي تنگ ميشه...!!!

10- يه چيز خنده دار:

ديروز يه آقايي اومده بود كافه كه ادعا ميكرد به دعوت بچه حزب اللهي اومده.... هر چي فكر كردم ديدم اصلا من نه اين آقا رو و نه وبلاگشونو ميشناسم...!!!! تو روز روشن از اسم آدم سو استفاده ميكنن...!!! آخرشم نفهميديم اون بنده خداي دزد كي بوده ...!!!

11- حرف در مورد كافه حزب الله و خاطرات شيرينش زياد دارم ولي حوصله نوشتن ندارم....

12- طعم ام پي تيري شدن رو با بي آر تي بچشيد...!!!

13- بالاخره رفتم كلاس عربي....خودم كه هنوز باورم نميشه...!!! معلممون مصريه...!

14 - يه آهنگ گذاشتم رو وبم...فكر كنم نميخونه....اگه شما ميشنوين بگيد...

۱۵- به قول حاج امير شيخ مرادي....تو این دوره و زمونه هر كي گفت دوست دارم عاشقتم....بگو تو گه خوردي....!!!!

نكته: (وخت) يني همون وقت خودمون....اصفهاني ها اونم از نوع خليليان به وقت ميگن وخت...!!!

* - خدايم بيامرزد....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:54  توسط بچه حزب اللهی  | 

 

بسم الله

 

قرمز نوشته هاي من براي  "او"  :

اصلا چه معني داره آدم واسه ميت جماعت بنويسه....!!!

عكس تزئنيه....همين...

دست پا ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:41  توسط بچه حزب اللهی  | 

این پست حذف شد....به دلایلی....

..............................

پ.ن : خندم میگیره وقتی بهم میگن چون آهنگ گوش میدی حزب اللهی نیستی.....یه بنده خدایی میگه چون تو اهنگ گوش میدی میری جهنم  ولی من میرم بهشت بعد ازونجا باهات بای بای میکنم.....!!!!! جالبه نه....؟....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 17:47  توسط بچه حزب اللهی  | 



مخم سوت کشید....!!!!



+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:10  توسط بچه حزب اللهی