امروز داشتم میرفتم دانشگاه ، تازه از در خونه اومده بودم بیرون که دیدم صدای آهنگ میاد ...اونم به چه بلندی....
هی اینور و اونور و نگاه کردم که ببینم کله صبحی کیه که دوبس دوبس راه انداخته....خیلی نگاه کردم ولی دریغ از یه ماشین با یه راننده جوون(!)...منم که فضول، مگه میتونستم بی خیال شم ....رفتم جلوتر دیدیم هی صدا نزدیکتر میشه...... در کمال ناباوری دیدم که n تا خانوم با لباس ورزشی های خوش رنگ و لعاب تو میدون واستادنو به خیال خودشون دارن ورزش میکنن....ورزش که چه عرض کنم...قر کمر بود....تو دهاته ما به اون حرکات میگن سما تو شهرمونم میگن رقص بعضی هام به اسم حرکات موزون میشناسنش.!!!...اصلا اگه قرار بود ورزشم باشه با اون آهنگی که اونا گذاشته بودن ناخودآگاه رنگ و بوی رقص به خودش میگرفت.......خیلی دیرم شده بود ولی گفتم یه چند ثانیه ای واستم ببینم دنیا دسته کیه.....
خیلی جالب بود(!!!) مردایی که دوره میدون داشتن میدویدن به اون قسمت که خانوما واستاده بودن که میرسیدن دو سرعت صدو هشتادشون به دو ماراتون تبدیل میشد.....(!).....جالب تر ازون این بود که 2- 3 تا خانومه چادری هم چادرشاونو بسته بودن به کمرشونو همپای بقیه به اصطلاح ورزش میکردن..... اصلا رقص هیچی، فرض میکنمیم ورزش بود....به نظر شما بازم درسته؟
به نظر من که غلط اند غلط اندر غلطا.....
مونده بودم بخندم یا گریه کنم....!؟ عجب دنیایه.....
این قضیه جای بحث داره شدیدا...شاید بعدا یه پست در موردش نوشتم...
پ.ن1: اخوی یا همشیره عزیزی که با اسم "یه بنده خدا...رهگذر" کامنت خصوصی گذاشتی، باید به عرضتون برسونم که منظورمن از " یه دوست" که تو پست قبل گفتم اصلا اونی که شما فکر میکردی نبود....خدا میدونه چقدر فکر کردم تا فهمیدم منظورت ازون کامنت چیه.....! دیگه داشتم مطمئن میشدم که یه حرفی زدمو خودم خبر ندارم....
پ.ن 2: من کی گفتم میخوام برم....فقط گفتم میخوام یه ذره فکر کنم...که خوشبختانه دارم به یه نتایجی میرسم....
پ.ن 3: گویا دعاهاتون داره مستجاب میشه... در شرف قبول شدنم اگه خدا بخواد....البته با نمرات ناپلئونی...
پ.ن 4: فردا دوتا ژوژمان دارم، صفحه آرایی و مبانی.....استادش بد استادیه.....میگن دست به انداختنش عالیه...باشد که رستگار شویم
یا حق....![]()
بسم الله
یه دوست عزیزی یه نکته خیلی مهمی رو در مورد زندگی
تو این دنیای مجازی والبته دنیای واقعی بهم گوشزد کرد که
بد جور فکرمو به خودش مشغول کرده.... تا وقتی که به نتیجه
نرسم آپ نمیکنم....پیشتون میام ولی نظر نمیدم....
شایدم اصلا نیومدم.......
یا حق
مطالب این پست به دلایلی حذف شد.
.
.
ارمینه جان ممنون.![]()
هر چی فکر میکنم میبینم خیلی بده که مشروط بشم....تصمیم گرفتم درین چند روزه باقی مونده تمام سعیمو بکنم.... باشد که رستگار شوم....
پ.ن ۱: دوستان جدیدی که کامنت گذاشتین پیش همتون اومدم ولی متاسفانه نمیشد کامنت بذارم... این بلاگفا همیشه قاطی داره.......انشاء الله بعد از امتحانا مجدداْ خدمت میرسم....
شرمنده یه چند روزی نمیتونم بهتون سر بزنم........
فضیلتی چون جهاد نیست
و جهادی چون مبارزه با نفس نیست.
امام باقر (علیه السلام)
امروز تمام سعی خودمو کردم که یه ذره جهاد کنم.....فکر کنم موفق هم شدم...
یه جهاد کوچلو موچولو....خوب از کوچیک باید شروع کرد تا به بزرگ رسید.مگه نه؟![]()
چه لذتی داره وقتی به خاطرش دوره خیلی از دوست داشتنی های دنیا رو خط میکشی.
پ.ن: دیشب داشتم با یک دوست دورگه چت میکردم.... از مادر ایرانی و مسلمان (!) و پدر لهستانی... بحث کشید به اینجا که چرا رابطه خوبی با مادرش نداره...(لازم به ذکر است که پدر و مادر ایشون ایران و خودشون لهستان هستن...و ۲۸ سالشونه)... داشتم میگفتم..... وقتی این سوالو ازش پرسیدم گفت مادرم مسلمونه طرز فکرمون با هم فرق داره اون منو(...) میدونه( هر چی فکر کردم کلمه تو پرانتز یادم نیومد. یه چیز تو مایه های بی بند و بار و خراب وبد کاره و ازین جور چیزابود) بعد بحثمون کشید به بی بند و باری و ازم پرسید به نظر تو مثلا دخترایی مثل تو یا دوستات چرا بی بند وبار باید بشن؟ چند تا دلیل براش آوردم ولی گفت خیلی بسته حرف میزنی.گفت انگیزشون چی میتونه باشه؟ گفتم ابراز وجود و ارضای نیاز هاشون....بعد گفت خوب انگیزه برای مذهبی بودن چیه؟ مثلا خوده تو؟ خیلی چیزا گفتم که باز نفهمید... جز آخری رو که این بود " رسیدن به احساس امنیت و آرامشه روحی" .... تعجب کرد....گفت نمیتونه درک کنه یعنی چی... گفت من وقتی احساس امنیت میکنم که در اغوشه کسی باشم...(!)...... اومدم از زیبایی های حسی که گفته بودم بگم ولی دیس کانکت شدم....وقتی این جمله رو گفت دلم براش سوخت....برای همه آدمایی مثل اون....خدا رو شکر کردم به خاطر مسلمان و شیعه بودنم.
پ.ن: الان حدود دو ساله دارم سعی میکنم ابوی رو راضی کنم برم کلاس عربی...حالا که راضی شد گفت چون مختلطه نمیذاره..(!) خدا رو شکر که دانشگاهمون دخترونس....قرار شد امشب با هم حرف بزنیم شاید اجازه داد......تو رو خدا دعا کنید اجازه بده....
این روزا کارم شده رفتن تو چت رومه عربا.....دو سه باری میشه که با آقای مصطفی نامی حرف زدم(چت) البته حرف زدن که چه عرض کنم.... نمیدونید چه رنجی رو متحمل میشم تا بخوام یه جمله بگم...اون بیچاره هم همینطور... هرچی میگه هم عربیشو میگه هم انگلیسی ولی من بازم میگم..... لا افهم...... نمیدونم کارم اشتباهه یا نه؟ همین چت کردن با مصطفی رو میگم....اخه من که قصد و منظور بدی ندارم فقط میخوام یه ذره عربیم قوی شه....این چند روزه خیلی چیزا یاد گرفتم....البته عربیی که من حرف میزنم با زبان اون (مصری) یه خورده فرق داره چون بعضی حرفامو نمیفهمه.... به نظر شما کارم اشتباهه؟؟؟؟؟ حاج آقا شاه حسینی نظر شما چیه؟ اشتباهه یا نه؟
پ.ن: به احتمال ۹۰ درصد این ترم مشروط میشم......
این متن رو یکی از دوستای خوب وبلاگیم نوشته
و از من خواست که تو وبلاگم بذارم.......بخونین لطفا
سلام
من یه معذرت خواهی به دوستان عرب زبان بخصوص دوست لبنانی فهیمه خانم که امیدوارم از این به بعد خودشو دوست ما هم بودنه (البته باعث افتخار ماست) بدهکارم. شعار نمی دم. اینا همش حقیقته که تو همه جای دنیا آدما خوب و بد پیدا می شن ولی قانون دنیا میگه هر آدمی اول باید هوای کشور و هموطنای خودشو داشته باشه. حرفای اون روز من هم همش جنبه شخصی داشت اعصابم خورد بود.
من معذرت می خوام چون خیلی تند رفتم. نمی خواستم بحث به اینجا بکشه که یه عده ای از دستم ناراحت بشن یا منو یه آدم نژادپرست خطاب نکن. من نژادپرست نیستم و به انسانها احترام می زارم ، سیاه و سفید، عرب و عجم، ایرانی و آمریکایی هم برام فرقی نداره.
دوست لبنانی: من از شما معذرت می خوام و خواهش می کنم منو به خاطر حرفام ببخشی. درسته من ایرانیم و شما لبنانی ولی هر دو ما انسانیم و بنده خدا و در برابر خدای یکتا برابر. البته با حرفای من ارزشم پیش خالق خودم هم پایین اومد.
بازم معذرت می خوام دوست لبنانیه من
حمیدرضا(مرد پاییزی)
اون موقع که خودت نیستی هر چی مینویسی میان به به و چه چه میکنن.... وقتی تصمیم میگیری خودت باشی...خود واقعیت...همونی که تو دلته...همونی که تو رفتارته....میان نوشته هاتو میخونن و میگن.....بی مزه بود...!!!
و من چقدر این بی مزه بودنو دوست دارم...!
تو این وبلاگ سعی کردم خودم باشم..قابل توجه دوستان جدید...
این وبلاگ هر چند وقت یه بار میمیره و زنده میشه....فکر کنم این چهارمین تولدش باشه..
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم،
دل مردهايى که چشمشان به دنبال خوشرنگترين زنهاست را مىزند.
نمىدانيد چقدر لذتبخش است وقتى وارد مغازهاى مىشوم
و مىپرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمىدهد؛
دوباره مىپرسم: آقا! اينا چنده؟
فروشنده که محو موهاى مشکرده زن ديگرى است و حالش دگرگون است،
من را اصلاً نمىبيند. باز هم سؤالم بىجواب مىماند
و من، خوشحال، از مغازه بيرون مىآيم.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى که به خيابان مىآيند
تا لذت ببرند، ذرهاى به تو محل نمىگذارند.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش،
در خيابان قدم مىزنيد؛ در حالى که دغدغه اين را نداريد که شايد گوشهاى از زيبايىهاتان،
پاک شده باشد و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديکترين محل امن برسانيد
تا هر چه زودتر، زيبايى خود را کنترل کنيد؛
زيبايى از دست رفتهتان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران کنيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان و دانشگاه و...
راه مىرويد و صد قافله دل کثيف، همره شما نيست.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد
وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاک و افکار پليد مردان شهرتان نيستيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد
وقتى کرم قلاب ماهىگيرى شيطان براى به دام انداختن مردان شهر نيستيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد
وقتى مىبينى که مىتوانى اطاعت خدايت را بکنى؛ نه هوايت را.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مىرويد؛
در حالى که يک عروسک متحرک نيستيد؛ يک انسان رهگذريد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد اين حجاب!
خدايا! لذتم مدام باد.
منبع: محفل فاطمیون اراک
درسته که این نوشته مال من نیست...ولی همش حرفه دلمه
یک نکته مربوط به پستی که در مورد دوست عربم نوشتم...
متأسفم برای اونایی که به ایمان و تقوای انسانها توجهی ندارن و ملاکشون برای
درجه بندی انسانها ملیتشونه.......چه فرقی میکنه ایرانی باشی یا عرب، افغانی
یا آمریکایی..؟! مهم کمالاته، انسانیته...مهم اینه که چقدر به ارزشهای اخلاقی پایبندی...
مهم اینه که فقط اسم آدمو یدک میکشی یا عین یک انسان واقعی داری زندگی میکنی....
خوب و بد همه جا هست....لطفا یه تجدید نظری روی افکار ناسیونالیستیتون بکنید....
ببخشید که مجبور شدم کامنتای توهین آمیزتونو پاک کنم..!
اینجا کسی حق نداره به کسی توهین کنه...به هیچ کس
وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ
واى بر هر عيبجوى مسخره كننده اى !
سوره همزه آیه (۱ )
(آيه1)ـواى بر عيبجويان و غيبت كنندگان !
ايـن سـوره با تهديدى كوبنده آغاز مى شود, مى فرمايد: ((واى بر هر عيبجوى مسخره كننده اى !)) (ويل لكل همزة لمزة ).آنها كه با نيش زبان و حركات , دست و چشم و ابرو در پشت سر و پيش رو,ديگران را استهزا كرده , يا عيبجوئى و غيبت مى كنند, يا آنها را هدف تيرهاى طعن وتهمت قرار مى دهند.
از مجموع كلمات ارباب لغت استفاده مى شود كه دو واژه ((همزة)) و ((لمزة)) به يك معنى است , و مـفـهـوم وسـيعى دارد كه هرگونه عيبجوئى و غيبت و طعن واستهزا به وسيله زبان و علائم و اشارات و سخن چينى و بدگوئى را شامل مى شود.
اصـولا آبـرو و حيثيت اشخاص از نظر اسلام بسيار محترم است , و هركارى كه موجب تحقير مردم گردد گناه بزرگى است .
در حديثى از پيغمبراكرم (ص) آمده است : ((ذليل ترين مردم كسى است كه به مردم توهين كند))!
امروز خیلی خیلی خوشحالم........چون دیشب فهمیدم (......) خانوم یه دختر لبنانی هستن....
وای وقتی فهمیدم داشتم شاخ در می آوردم.........
از آنجایی که اینجانب علاقه وافری به عربها و مخصوصا زبان عربی دارم دوست شدن با یک عرب
از آرزو های دیرینه اینجانب محسوب میشد....
لذا پس از شنیدن لبنانی بودن فرد مورد نظر به دلیل عدم گنجایش در پوست ناشی از شادمانی
بسیار اندکی به هوا پریدیم و نوای هورایی هم سر دادیم تا شادمانی خویش را ازین خبر مسرت
بخش به سمع و بصرساکنین منزل برسانیم....لازم به ذکر است که به دلیل فی نوم (در خواب)
بودنه ساکنین محترم شادمانی خویش را به صورت سایلنت و اسلو موشن ابراز نمودیم.......
با توجه به سخن معروف "شادیهایت را با دیگران قسمت کن" و البته بیش از حد بودنه شادمانیه وارده
اینجانب به تعدادی همراه و شریک در جهت عمل به سخن فوق نیازمندم......
از دوستانی که تمایل به همکاری دارند خواهشمند است هر چه سریعتر از طریق کامنت
اعلام حضور نمایند.....
پ.ن۱: نمیدونم چرا این روزها انقدر علاقه مند به بازدید از وبلاگ طلاب گرامی شدم......!!!!!!
احتمالاْ ویتامین طلبه خونم اومده پایین.......... هرکی ندونه فکر میکنه تا حالا تو عمرم آخوند ندیدم...
غافل ازینکه ما در دریای روحانیت خاندان شنا میکنیم.....!
پ.ن۲: این دوست عزیزی که با اسم زیر نور ماه کامنت میذارن منو یاد فیلم معروف "زیر نور ماه" انداختن..
چقدر این فیلمو دوست دارم.........
فردا لیلة الرغائبه......یاد شب آرزو هایپارسال که میفتم دلم میگیره.....
الانم خیلی دلم گرفته دلم میخواد گریه کنم ، زار بزنم........
حالم خوب نیست......داغونم خیلی زیاد........بغضم نمیترکه......
تو رو خدا یکی بجای من داد بزنه....گریه کنه.....خواهش میکنم....
.اِلهی و رَبّی مَن لی غیرُک.......خدایا تنهام نذار.....
راستی التماس دعا.......![]()
![]()
چقدر زود دیر میشود......
پ.ن: مریم ، مهسا ، نیلوفر ، آیدا......از بچه های دانشگاه هرکی میاد اینجا لطفا دیگه نیاد..
اگه بیاد مجبورم برم یه جای دیگه...........دیگه نیاین لطفا......
همیشه میگفت فهیمه تو باید بری حوزه......اینجا به درد تو نمیخوره........
آخه گرافیک به چه دردی میخوره......تو حیفی تو مال حوزه ای نه هنرستان....
دیپلمتو گرفتی دیگه ادامه نده.......برو حوزه......به خدا حیفه....ببین کی دارم بهت میگم....
خانومه پارسا اینارو هر هفته تکرار میکرد.... سر هر دوتا کلاسی که باهامون داشت...
اون موقع به حرفاش میخندیدم......زیرزیرکی....جوری که متوجه نشه و بهش بر بخوره....
دوست نداشتم ناراحتش کنم....خیلی دوسش داشتم.....
اونم دوستم داشت و انقدر این دوس داشتنشو ابراز میکرد که تو کلاس
به "عروسه خانوم پارسا" معروف شده بودم......
الان دیگه نمیخندم......فقط فکر میکنم...به حرفاش...
شاید باید میرفتم.......شاید
داشتن غیبت میکردن پشت سر خواهر شوهرا و مادر شوهر ، که چرا دروغ میگن.......!!!!! سعی کردم به حرفاشون گوش ندم، ولی نشد.... گوشامو گرفتم......دیگه صداشون نیومد....... ولی داشتم دیوونه میشدم...... نمیتونسم درک کنم انقدر راحت دارن خشم خدا رو میخرن....... میخواستم به اعصابم مسلط باشم ولی نمیشد......با خودم گفتم بی خاصیت خوب یه چیزی بگو...نذار بیشتر ازین پروندشون پر بشه از حق الناس.....ترسیدم...... دیگه نمیتونسم هیچی نگم.....وجدانه کاره خودشو کرد.... رفتم جلوشون ایستادم
صدامو صاف کردم.... میدونستم الان اگه دهنمو وا کنم لرزش صدام کار دستم میده.....با خودم گفتم برو خدا به همرات .....
یه لبخندی زدمو گفتم : به ولله کاره شما از دروغ گویی اونا صد هزار بار بدتره...... اونا خودشوننو خداشون.... شما میخواین چیکار کنین...؟؟؟!!! جراتشو دارین برین حلالیت بطلبین.....غیبت حق الناسه..... اون دنیا چی میخواین بگین......... اصلا این حرفای خاله زنکی ارزششو داره که خودتونو از خدا دور کنین.....؟؟؟!!!!!!!!
خانومه x یه لبخندی زد و گفت: آره راست میگی.... خانومه y گفت : ببینم خودت وقتی شوهر کردی میتونی پشت سر خونواده شوهرت حرف نزنی یا نه...؟!؟
گفتم اگه قرار باشه با شوهر کردن اون دنیامو خراب کنم، اصلا شوهر نمیکنم......
به خیاله اینکه حرفام یه ذره رو خانومه x اثر گذاشته ازشون دور شدم........ ولی صداشونو میشنیدم که میگفتن(.................)
فقط براشون دعا کردم....همین.غافل ازینکه........
ازون قضیه چند ماهی میگذره......... از خودم خجالت میکشم......غیبت شده یکی از سرگرمیام.....پشت سر استاد ، فامیل ، دوست.........
خدایا میبینی چقدر ازت دور شدم.....یادمه اون روزا بهت التماس میکردم که تنهام نذاری.......با هزار زحمت خودمو رسونده بودم بهت.......البته من کاری نکردم همش لطف خودت بود که نذاشتی تو گردابی که واسه خودم درست کرده بودم بیشتر ازین فرو برم.......... پس چرا رهام کردی؟؟؟ چرا انقدر فاصلمون زیاد شده که اگه وقت اضافه بیارم یادم میفته یه عزیزی هم هست که منتظرمه...... خدای من خدای خوب من.... میدونم اگه ازت بخوام نه نمیگی...... کمکم کن....میخوام برگردم پیش خودت..... میخوام دوباره همه چیزم تو بشی......دستمو بگیر..... محتاجتم........ محتاج تر از همیشه.........
خدایا بندگیتو با دنیا عوض نمیکنم.........
پ.ن: میخوام همه تلاشمو بکنم ،برای رسیدن ، برای درک ذره ای از عظمتش........برام دعا کنید دوستان.....
نظر خواهی برای این پست فعال نیست.......
دوستان عزیز اگر خواستید نظر بدید دو تا پست قبل تر لطفا
دیشب گریه کردم.....دقایقی.....برای کشورم..........برای ایران عزیزم........
فکر نمیکردم انقدر دوسش داشته باشم
شاید این اولین باری باشه که از ته دل فریاد میزنم
سرفراز باشی میهن من
.
پ.ن: مامانم رفت شمال احتمالاْ به مدت یه هفته....
مادر جون میخواد چشمشو عمل کنه.....
این والده ما علاقه وافری داره به اینکه عکسو بگیره تو دستش ببینه.....کلا با کامپیوتر حال نمیکنه....
دوست داره عکس کاغذی باشه..... داشتم میگفتم.....والده عزیز عکسارو آوردنو مام مشغول دیدن
شدیم.....آقا چشتون روزه بد نبینه...با هر عکسی که میددیدم قیافم اینجوری میشد..![]()
![]()
نه ببخشید اینجوری.....![]()
![]()
![]()
میدونستم خوشگل نیستم ولی دیگه نه درین حد.....
فکر نمیکردم انقدر زشت باشم....![]()
یکی از عکسامو پاره کردم.... خیلی ضایع بود ......
........کدوم بدبختی میخواد منو بگیره خدا میدونه
الان که فکر میکنم میبینم دو حالت داره یا این آینه ها خیلی آدمو خوب نشون میدن یا چشای من
مشکل داره....
حالم از این قیافه مسخره بهم خورد.....
دیگه عکس نمیگیرم.... هیچ وقته
هیچ وقت.....![]()
میدونین چیه ؟ یه چیزی میگم بینه خودمون بمونه....
..اون موقع که خدا داشت صورت زیبا تقسیم
میکرد من تو صف سیرت زیبا و کمالات و ازین جور چیزا بودم
...واسه همین یه ذره دیر رسیدم....![]()
این شد که به ما از صورت زیبا این رسید.....![]()
پ.ن: اس ام اسای شهرستانا درست شد....ولی ما....
پ.ن: امروز به کلم زد برم قالب وبلاگ درست کردنو یاد بگیرم.....![]()
یکی ازین برنامه های این کارو نصب کردم...ولی هیچی ازش سر در نیاوردم....![]()
بعد از حدود ۱ سال رفتم سراغ فتو شاپه عزیز.... ولی از اونم سر در نیاوردم....![]()
خیر سرم این یکی رو دیگه بلد بودم.....![]()
پ.ن: دیشب ابوی میخواست ببرتمون بیرون....![]()
انقدر لفتش دادو بهونه آورد که خودمون بی خیال شدیم....
پ.ن: نظرتون درمورد قالب وبلاگم چیه؟ خودم که خیلی ازش خوشم میاد![]()
گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53) ::.
گفتم: هيشکي نميدونه تو دلم چي ميگذره ![]()
گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غير از تو کسي رو ندارم ![]()
گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد
.:: ما از رگ گردن به انسان نزديکتريم (ق/16) ::.
گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش کردي! ![]()
گفتي: فاذکروني اذکرکم
.:: منو ياد کنيد تا ياد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا کي بايد صبر کرد؟ ![]()
گفتي: و ما يدريک لعل الساعة تکون قريبا
.:: تو چه ميدوني! شايد موعدش نزديک باشه (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگي و نزديکت براي منِ کوچيک خيلي دوره! تا اون موقع چيکار کنم؟![]()
گفتي: واتبع ما يوحي اليک واصبر حتي يحکم الله
.:: کارايي که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (يونس/109) ::.
گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچيک... يه اشاره کني تمومه! ![]()
گفتي: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لکم
.:: شايد چيزي که تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدک الضعيف الذليل... اصلا چطور دلت مياد؟ ![]()
گفتي: ان الله بالناس لرئوف رحيم
.:: خدا نسبت به همهي مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته![]()
گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلک فليفرحوا
.:: (مردم به چي دلخوش کردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا شاد باشن (يونس/58) ::.
گفتم: اصلا بيخيال! توکلت علي الله ![]()
گفتي: ان الله يحب المتوکلين
.:: خدا اونايي رو که توکل ميکنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
گفتم: خيلي چاکريم! ![]()
ولي اين بار، انگار گفتي: حواست رو خوب جمع کن! يادت باشه که:
و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره
.:: بعضي از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت ميکنن. اگه خيري بهشون برسه، امن و آرامش پيدا ميکنن و اگه بلايي سرشون بياد تا امتحان شن، رو گردون ميشن. خودشون تو دنيا و آخرت ضرر ميکنن (حج/11)
پ.ن : این متن رو از وبلاگ مرضیه عزیزم
(خواهر تپل) برداشتم..... امسال کنکور داره...
امیدوارم قبول شه
، همون چیزی که دوست داشت....عمران دانشگاه تهران.... شمام براش دعا کنید....![]()
پ.ن ۲: مهم نیست که این متن مال ۴۰ سال پیشه و دیگه قدیمی شده.....
مهم اینکه هنوزم با خوندنش آدمو به فکر فرو میبره......![]()
من این فضای متشنج رو دوست ندارم........ من میترسم
خدایا خودت کمک کن
تلفنا دیشب قطع بود.....
اس ام اسا 8 روزه قطعه.......
ایمیلا باز نمیشه......
مسنجر باز نمیشه.....
اگه در خونتونو روتون قفل کردن زیاد تعجب نکنین...
میخوان امنیت برقرار شه!!!!
بسم الله
توجه
اینجانب فهیمه یا همون ننجون هستم.... ولی خوب به بچه حزب الهی
تغییر نام دادم و یه تغییراتی تو وبلاگ دادم.... از کلیه عزیزانی که
کامنت میذارن خواهشمندم آدرس وبلاگشون رو حتما بذارن.... چون
همتونو حذف کردم
خسته شدم ، خیلی خسته کنندس که برای دومین بار نوشته های 4 سال یه نفر رو بخونی، البته خسته کننده از نظر جسمی.... بلند میشم یه ذره راه میرم ، دوباره میشینم چشام خسته شدن، چند ثانیه میبندمشون بلکه آروم شن...... نمیدونم چرا دوباره دارم وبلاگشو از اول تا آخر میخونم؟ !!
البته چراشو خوب میدونم.... میخوام به سوالش جواب بدم.... سواله خیلی سختی بود.... بهش گفتم آدمه خیلی خیلی عجیبیه...اونم ازم خواست که بیشتر توضیح بدم......
مهمترین نکنه درمورد شخصیتش این بود که احساس کردم برخلاف همه اونایی که وبلاگشونو میخوندم ، خیلی بی پروا حرفاشو میزنه..... من خودم همچین جرأتی ندارم...... خیلی وقتا یه چیزایی هست که دلم میخواد بنویسمشون ولی نمیشه...ترس از دست دادن خیلی چیزا مانع نوشتنشون میشه .... مخصوصاً اگه وبلاگت لو رفته باشه..... شیطونه میگه وبلاگمو عوض کنم ولی اصلا حوصله دردسراشو ندارم.....
خیلی حرف دارم، دلم میخواد از هر کدوم چند کلمه بنویسم...ولی بازم به همون دلیله لو رفتن وبلاگ باید از خیلیاشون فاکتور بگیرم..... امروز فقط دلم میخواد بنویسم ، پس اگه چرت و پرت بود به بزرگیه خودتون ببخشید.... هرچند دیگه کسی اینطرفا نمیاد که بخواد چرندیات منو بخونه...
یادتونه پارسال میخواستم برم کلاس زبان عربی ، ولی ابوی راضی نمیشد؟؟؟؟ بالاخره راضی شد... خدا کنه نظرش عوض نشه....
برای ژوژمان طراحی هیچی کار ندارم، نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم.... بعضی موقع دلم میخواد خودمو خفه کنم، آخه یه آدم چقدر میتونه بی خیال باشه....به جونه خودم من تا حالا آدمی مثل خودم ندیدم......ولی وقتی به این فکر میکنم که من همیشه تو درس بی خیال بودم ولی آخرش موفق میشدم بیشتر وسوسه میشم که به این روال ادامه بدم ، مخصوصاً وقتی بعد از کلی خوردن و خوابیدن دانشگاه قبول شدم انرژی بیشتری گرفتم.... ولی خوب به جای من بقیه باید حرص بخورن..... موقع کنکور ابوی و والده و کلآً همه اعضای خاندان....حالاهم مهسا و مریم..... مخصوصاً مریم که دلسوزی هاش بعضی موقع به نظرم عجیبه.... خیلی نگرانه وضع درسیه منه...!!!!!
یکی از کارای احمقانه من اینه که هر چند وقت یه بار وبلاگمو با همه محتویاتش حذف میکنم ، به یه سری دلایل مسخره که 2 دقیقه بعد از حذف کردن وبلاگ خودمو هم قانع نمیکنه چه برسه به اونایی که ازم دلیل میخوان..... یکی از عواقب بده این کارمم اینه که با هر بار رفتن، تعداد دوستام کم میشه....یه نگاه به لینکام بکن..... همین چند تایی هم که موندن دیگه پیشم نمیان.....
امروز رفتم آزمایش خون، با یکی ازین آمپول گاویا کلی ازم خون گرفتن.... نمیگن بابا این دختره نحیفه ، خونشو خالی کردین یه وقت میفته میمیره......
دیگه حوصله نوشتن ندارم......
پ.ن: معما جان کامنت میذاری لطفاً آدرس وبلاگت رو هم بذار، آخه من طی یک حرکت انتهاری همه رو حذف کردم.....
.
باشد که رستگار شویم
......عرض تبریک خدمت حامیان دکتر احمدی نژاد......
مهم نیست که اسم رئیس جمهور ایران احمدی نژاد ، موسوی ، کروبی ، رضایی....
یا هر چیز دیگه ای باشه...... مهم ایرانه که امیدوارم همیشه سربلند باشه.....
هرکسی هم که بخواد در راه ÷یشرفت ایران قدمی برداره همراهش هستیم....
.
.
.
باشد که رستگار شویم
خوب حالا که برگشتم که کسی پیشم نمیاد..... ای بابا من نمیدونم این همه آدم کجا رفتن؟؟؟؟ چرا دیگه کسی برام کامنت نمیذاره.....
بابا من فهیمم.... فقط یه عنوان و ظاهر وبلاگم عوض شده.... همین....
پ.ن : احمدی نژاد رفت بالا.....
زمان:ساعت ۱۰ تا ۱ بعد از ظهر
مکان: خونمون . پشت کامی عزیز
نقش اول داستان: اینجانب![]()
اینجانب در حال انجام وظیفه شرعی امر به معروف و نهی از منکر...... ( موعظه) برخی از طرفداران احمدی نژاد و میر حسین که اقدام به توهین رقیب در سایت ها و وبلاگ های خود نموده اند به وسیله آیات و روایت مربوط به تمسخر و استهزاء........![]()
![]()
![]()
نکته: در این راستا سعی شد نهایت بی طرفی رعایت شود.![]()
اپیزود دوم:
زمان :فاصله بین فیلم موسوی و مناظره احمدی نژاد و رضایی
مکان: خونمون . روی مبل( در حالت لمیده)
نقش اول: نداریم..... همه نقش اولیم ( اینجانب - همشیره محترمه - اخویه گرام)
اینجانب: در حال مسخره کردن تمامی نامزد های انتخاباتی.....![]()
همشیره محترمه: در حال خندیدن.....![]()
![]()
![]()
اخویه گرام: در حال همراهییه اینجانب.....![]()
نتیجه اخلاقی:
" مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس "
" توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند"
![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن : اخوی ها و همشیره های عزیز من نه که هر چند وخت یه بار جوگیر میشمو وبلاگمو حذف میکنم ... همتونو از تو پیوندام پاک کردم..... یه لطفی کنین بیاین کامنت بذارین که دوباره لینکتون کنم....
فعلاْ فقط:
اَلا بِذکرِالله تَطمَئِنُ القٌلوب
پ.ن: لطفا رای بدید.... انقدر بی تفاوت نباشید
شمایی که رای نمیدی حق انتقاد و اظهار نظر هم نداری....
این منم....
با صحبتي از سكوت سنگ
درهنگامیکه هر غبار ِ راه ِ لعنت شده ، نفرینم می کند!
خبر کاملآ ناگوار و واقعی است !
فهیمه رفت.....
و این وبلاگ را حذف کرد که خوشبختی مان را تکانده باشد...
گویی من از چشم خدا نیز افتاده ام ...
مانده ام می نویسم :
بیم دارم برایت گریه کنم
اما نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
می دانی که
نبودنت طعم بادام تلخ می دهد...!؟
وبلاگ خالی ات به تنهایی ام ناخنک میزند
و آسمان را به اندازه ماه برش می زنم که تصویرت را کشیده باشم!
چرا که ماه خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست...
اینجا که می نویسم تازه می فهمم چقدر عطر تو
امان شب و سرفه و تنهایی هایم بود ...
و حالا این منم...
و فقط صدای چلک چلک باران چشمهایم
که غرق در خاطرات خوب تو
نظر به روح بلند آينه دوخته است..
نوشته شده توسط "یک دوست"
