تبليغاتX
طعم گس نوه آخوندي....!

طعم گس نوه آخوندي....!

این متن رو یکی از دوستای خوب وبلاگیم نوشته

و از من خواست که تو وبلاگم بذارم.......بخونین لطفا

سلام

من یه معذرت خواهی به دوستان عرب زبان بخصوص دوست لبنانی فهیمه خانم که امیدوارم از این به بعد خودشو دوست ما هم بودنه (البته باعث افتخار ماست) بدهکارم. شعار نمی دم. اینا همش حقیقته که تو همه جای دنیا آدما خوب و بد پیدا می شن ولی قانون دنیا میگه هر آدمی اول باید هوای کشور و هموطنای خودشو داشته باشه. حرفای اون روز من هم همش جنبه شخصی داشت اعصابم خورد بود.

من معذرت می خوام چون خیلی تند رفتم. نمی خواستم بحث به اینجا بکشه که یه عده ای از دستم ناراحت بشن یا منو یه آدم نژادپرست خطاب نکن. من نژادپرست نیستم و به انسانها احترام می زارم ، سیاه و سفید، عرب و عجم، ایرانی و آمریکایی هم برام فرقی نداره.

دوست لبنانی: من از شما معذرت می خوام و خواهش می کنم منو به خاطر حرفام ببخشی. درسته من ایرانیم و شما لبنانی ولی هر دو ما انسانیم و بنده خدا و در برابر خدای یکتا برابر. البته با حرفای من ارزشم پیش خالق خودم هم پایین اومد.

 

بازم معذرت می خوام دوست لبنانیه من

حمیدرضا(مرد پاییزی)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:15  توسط بچه حزب اللهی 

 

اون موقع که خودت نیستی هر چی مینویسی میان به به و چه چه میکنن.... وقتی تصمیم میگیری خودت باشی...خود واقعیت...همونی که تو دلته...همونی که تو رفتارته....میان نوشته هاتو میخونن و میگن.....بی مزه بود...!!!

و من چقدر این بی مزه بودنو دوست دارم...!

تو این وبلاگ سعی کردم خودم باشم..قابل توجه دوستان جدید...

این وبلاگ هر چند وقت یه بار میمیره و زنده میشه....فکر کنم این چهارمین تولدش باشه..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 16:49  توسط بچه حزب اللهی 


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم،

 دل مردهايى که چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترين زن‏هاست را مى‏زند.


نمى‏دانيد چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم

 و مى‏پرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛

دوباره مى‏پرسم: آقا! اينا چنده؟

 فروشنده که محو موهاى مش‏کرده زن ديگرى است و حالش دگرگون است،

 من را اصلاً نمى‏بيند. باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند

و من، خوشحال، از مغازه بيرون مى‏آيم.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى که به خيابان مى‏آيند

 تا لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش،

 در خيابان قدم مى‏زنيد؛ در حالى که دغدغه اين را نداريد که شايد گوشه‏اى از زيبايى‏هاتان،

پاک شده باشد و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديک‏ترين محل امن برسانيد

تا هر چه زودتر، زيبايى خود را کنترل کنيد؛

 زيبايى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران کنيد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان و دانشگاه و...

 راه مى‏رويد و صد قافله دل کثيف، همره شما نيست.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد

وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاک و افکار پليد مردان شهرتان نيستيد.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد

وقتى کرم قلاب ماهى‏گيرى شيطان براى به دام انداختن مردان شهر نيستيد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد

 وقتى مى‏بينى که مى‏توانى اطاعت خدايت را بکنى؛ نه هوايت را.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مى‏رويد؛

 در حالى که يک عروسک متحرک نيستيد؛ يک انسان رهگذريد.


نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد اين حجاب!


خدايا! لذتم مدام باد.

منبع: محفل فاطمیون اراک

درسته که این نوشته مال من نیست...ولی همش حرفه دلمه

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 16:50  توسط بچه حزب اللهی  | 

یک نکته مربوط به پستی که در مورد دوست عربم نوشتم...

متأسفم برای اونایی که به ایمان و تقوای انسانها توجهی ندارن و ملاکشون برای

 درجه بندی انسانها ملیتشونه.......چه فرقی میکنه ایرانی باشی یا عرب، افغانی

 یا آمریکایی..؟! مهم کمالاته، انسانیته...مهم اینه که چقدر به ارزشهای اخلاقی پایبندی...

مهم اینه که فقط اسم آدمو یدک میکشی یا عین یک انسان واقعی داری زندگی میکنی....

خوب و بد همه جا هست....لطفا یه تجدید نظری روی افکار ناسیونالیستیتون بکنید....

ببخشید که مجبور شدم کامنتای توهین آمیزتونو پاک کنم..!

اینجا کسی حق نداره به کسی توهین کنه...به هیچ کس

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 2:47  توسط بچه حزب اللهی 

 

وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ

واى بر هر عيبجوى مسخره كننده اى !

سوره همزه آیه (۱ )

 

(آيه1)ـواى بر عيبجويان و غيبت كنندگان !

ايـن سـوره با تهديدى كوبنده آغاز مى شود, مى فرمايد: ((واى بر هر عيبجوى مسخره كننده اى !)) (ويل لكل همزة لمزة ).آنها كه با نيش زبان و حركات , دست و چشم و ابرو در پشت سر و پيش رو,ديگران را استهزا كرده , يا عيبجوئى و غيبت مى كنند, يا آنها را هدف تيرهاى طعن وتهمت قرار مى دهند.

از مجموع كلمات ارباب لغت استفاده مى شود كه دو واژه ((همزة)) و ((لمزة)) به يك معنى است , و مـفـهـوم وسـيعى دارد كه هرگونه عيبجوئى و غيبت و طعن واستهزا به وسيله زبان و علائم و اشارات و سخن چينى و بدگوئى را شامل مى شود.

اصـولا آبـرو و حيثيت اشخاص از نظر اسلام بسيار محترم است , و هركارى كه موجب تحقير مردم گردد گناه بزرگى است .

در حديثى از پيغمبراكرم (ص) آمده است : ((ذليل ترين مردم كسى است كه به مردم توهين كند))!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:43  توسط بچه حزب اللهی  | 

سلام......

امروز خیلی خیلی خوشحالم........چون دیشب فهمیدم (......) خانوم یه دختر لبنانی هستن....

وای وقتی فهمیدم داشتم شاخ در می آوردم.........

از آنجایی که اینجانب علاقه وافری به عربها و مخصوصا زبان عربی دارم دوست شدن با یک عرب

 از آرزو های دیرینه اینجانب محسوب میشد....

لذا پس از شنیدن لبنانی بودن فرد مورد نظر به دلیل عدم گنجایش در پوست ناشی از شادمانی

بسیار اندکی به هوا پریدیم و نوای هورایی هم سر دادیم تا شادمانی خویش را ازین خبر مسرت

 بخش به سمع و بصرساکنین منزل برسانیم....لازم به ذکر است که به دلیل فی نوم (در خواب)

 بودنه ساکنین محترم شادمانی خویش را به صورت سایلنت و اسلو موشن ابراز نمودیم.......

با توجه به سخن معروف "شادیهایت را با دیگران قسمت کن" و البته بیش از حد بودنه شادمانیه وارده

اینجانب به تعدادی همراه و شریک در جهت عمل به سخن فوق نیازمندم......

از دوستانی که تمایل به همکاری دارند خواهشمند است هر چه سریعتر از طریق کامنت

اعلام حضور نمایند.....

 

پ.ن۱: نمیدونم چرا این روزها انقدر علاقه مند به بازدید از وبلاگ طلاب گرامی شدم......!!!!!!

احتمالاْ ویتامین طلبه خونم اومده پایین..........  هرکی ندونه فکر میکنه تا حالا تو عمرم آخوند ندیدم...

غافل ازینکه ما در دریای روحانیت خاندان شنا میکنیم.....!

پ.ن۲: این دوست عزیزی که با اسم زیر نور ماه کامنت میذارن منو یاد فیلم معروف "زیر نور ماه" انداختن..

چقدر این فیلمو دوست دارم.........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:16  توسط بچه حزب اللهی  | 

 

فردا لیلة الرغائبه......یاد شب آرزو هایپارسال که میفتم دلم میگیره.....

الانم خیلی دلم گرفته دلم میخواد گریه کنم ، زار بزنم........

حالم خوب نیست......داغونم خیلی زیاد........بغضم نمیترکه......

تو رو خدا یکی بجای من داد بزنه....گریه کنه.....خواهش میکنم....

 .اِلهی و رَبّی مَن لی غیرُک.......خدایا تنهام نذار.....

راستی التماس دعا.......

 

چقدر زود دیر میشود......

 

پ.ن: مریم ، مهسا ، نیلوفر ، آیدا......از بچه های دانشگاه هرکی میاد اینجا لطفا دیگه نیاد..

اگه بیاد مجبورم برم یه جای دیگه...........دیگه نیاین لطفا......

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:7  توسط بچه حزب اللهی  | 

همیشه میگفت فهیمه تو باید بری حوزه......اینجا به درد تو نمیخوره........

آخه گرافیک به چه دردی میخوره......تو حیفی تو مال حوزه ای نه هنرستان....

دیپلمتو گرفتی دیگه ادامه نده.......برو حوزه......به خدا حیفه....ببین کی دارم بهت میگم....

 

خانومه پارسا اینارو هر هفته تکرار میکرد.... سر هر دوتا کلاسی که باهامون داشت...

اون موقع به حرفاش میخندیدم......زیرزیرکی....جوری که متوجه نشه و بهش بر بخوره....

دوست نداشتم ناراحتش کنم....خیلی دوسش داشتم.....

اونم دوستم داشت و انقدر این دوس داشتنشو ابراز میکرد که تو کلاس

 به   "عروسه خانوم پارسا"  معروف شده بودم......

 

الان دیگه نمیخندم......فقط فکر میکنم...به حرفاش...

شاید باید میرفتم.......شاید

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:36  توسط بچه حزب اللهی  | 

 

داشتن غیبت میکردن پشت سر خواهر شوهرا و مادر شوهر ، که چرا دروغ میگن.......!!!!!  سعی کردم به حرفاشون گوش ندم، ولی نشد.... گوشامو گرفتم......دیگه صداشون نیومد....... ولی داشتم دیوونه میشدم...... نمیتونسم درک کنم انقدر راحت دارن خشم خدا رو میخرن....... میخواستم به اعصابم مسلط باشم ولی نمیشد......با خودم گفتم بی خاصیت خوب یه چیزی بگو...نذار بیشتر ازین پروندشون پر بشه از حق الناس.....ترسیدم...... دیگه نمیتونسم هیچی نگم.....وجدانه کاره خودشو کرد.... رفتم جلوشون ایستادم

صدامو صاف کردم.... میدونستم الان اگه دهنمو وا کنم لرزش صدام کار دستم میده.....با خودم گفتم برو خدا به همرات .....

یه لبخندی زدمو گفتم : به ولله کاره شما از دروغ گویی اونا صد هزار بار بدتره...... اونا خودشوننو خداشون.... شما میخواین چیکار کنین...؟؟؟!!! جراتشو دارین برین حلالیت بطلبین.....غیبت حق الناسه..... اون دنیا چی میخواین بگین......... اصلا این حرفای خاله زنکی ارزششو داره که خودتونو از خدا دور کنین.....؟؟؟!!!!!!!!

 خانومه     x یه لبخندی زد  و گفت: آره راست میگی.... خانومه y  گفت : ببینم خودت وقتی شوهر کردی میتونی پشت سر خونواده شوهرت حرف نزنی یا نه...؟!؟

گفتم اگه قرار باشه با شوهر کردن اون دنیامو خراب کنم، اصلا شوهر نمیکنم......

به خیاله اینکه حرفام یه ذره رو خانومه   x  اثر گذاشته ازشون دور شدم........ ولی صداشونو میشنیدم که میگفتن(.................)

فقط براشون دعا کردم....همین.غافل ازینکه........

 

ازون قضیه چند ماهی میگذره......... از خودم خجالت میکشم......غیبت شده یکی از سرگرمیام.....پشت سر استاد ، فامیل ، دوست.........

خدایا میبینی چقدر ازت دور شدم.....یادمه اون روزا بهت التماس میکردم که تنهام نذاری.......با هزار زحمت خودمو رسونده بودم بهت.......البته من کاری نکردم همش لطف خودت بود که نذاشتی تو گردابی که واسه خودم درست کرده بودم بیشتر ازین فرو برم.......... پس چرا رهام کردی؟؟؟ چرا انقدر فاصلمون زیاد شده که اگه وقت اضافه بیارم یادم میفته یه عزیزی هم هست که منتظرمه...... خدای من خدای خوب من.... میدونم اگه ازت بخوام نه نمیگی...... کمکم کن....میخوام برگردم پیش خودت..... میخوام دوباره همه چیزم تو بشی......دستمو بگیر..... محتاجتم........ محتاج تر از همیشه.........

خدایا بندگیتو با دنیا عوض نمیکنم.........

پ.ن:  میخوام  همه تلاشمو بکنم ،برای رسیدن ، برای درک ذره ای از  عظمتش........برام دعا کنید دوستان.....

نظر خواهی برای این پست فعال نیست.......

 دوستان عزیز اگر خواستید نظر بدید دو تا پست قبل تر لطفا

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:37  توسط بچه حزب اللهی 

 

دیشب گریه کردم.....دقایقی.....برای کشورم..........برای ایران عزیزم........

فکر نمیکردم انقدر دوسش داشته باشم

شاید این اولین باری باشه که از ته دل فریاد میزنم

سرفراز باشی میهن من

 .

پ.ن: مامانم رفت شمال احتمالاْ به مدت یه هفته....

مادر جون میخواد چشمشو عمل کنه.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:30  توسط بچه حزب اللهی