تبليغاتX
طعم گس نوه آخوندي....!
 

امروز داشتم میرفتم دانشگاه ، تازه از در خونه اومده بودم بیرون که دیدم صدای آهنگ میاد ...اونم به چه بلندی....

هی اینور و اونور و نگاه کردم که ببینم کله صبحی کیه که دوبس دوبس راه انداخته....خیلی نگاه کردم ولی دریغ از یه ماشین با یه راننده جوون(!)...منم که فضول، مگه میتونستم بی خیال شم ....رفتم جلوتر دیدیم هی صدا نزدیکتر میشه...... در کمال ناباوری دیدم که n تا خانوم با لباس ورزشی های خوش رنگ و لعاب تو میدون واستادنو به خیال خودشون دارن ورزش میکنن....ورزش که چه عرض کنم...قر کمر بود....تو دهاته ما به اون حرکات میگن سما تو شهرمونم میگن رقص بعضی هام به اسم حرکات موزون میشناسنش.!!!...اصلا اگه قرار بود ورزشم باشه با اون آهنگی که اونا گذاشته بودن ناخودآگاه رنگ و بوی رقص به خودش میگرفت.......خیلی دیرم شده بود ولی گفتم یه چند ثانیه ای واستم ببینم دنیا دسته کیه.....

خیلی جالب بود(!!!) مردایی که دوره میدون داشتن میدویدن به اون قسمت که خانوما واستاده بودن که میرسیدن دو سرعت صدو هشتادشون به دو ماراتون تبدیل میشد.....(!).....جالب تر ازون این بود که 2- 3 تا خانومه چادری هم چادرشاونو بسته بودن به کمرشونو همپای بقیه به اصطلاح ورزش میکردن..... اصلا رقص هیچی، فرض میکنمیم ورزش بود....به نظر شما بازم درسته؟

به نظر من که غلط اند غلط اندر غلطا.....

مونده بودم بخندم یا گریه کنم....!؟ عجب دنیایه.....

این قضیه جای بحث داره شدیدا...شاید بعدا یه پست در موردش نوشتم...

 

پ.ن1: اخوی یا همشیره عزیزی که با اسم "یه بنده خدا...رهگذر" کامنت خصوصی گذاشتی، باید به عرضتون برسونم که منظورمن از " یه دوست" که تو پست قبل گفتم اصلا اونی که شما فکر میکردی نبود....خدا میدونه چقدر فکر کردم تا فهمیدم منظورت ازون کامنت چیه.....! دیگه داشتم مطمئن میشدم که یه حرفی زدمو خودم خبر ندارم....

پ.ن 2: من کی گفتم میخوام برم....فقط گفتم میخوام یه ذره فکر کنم...که خوشبختانه دارم به یه نتایجی میرسم....

پ.ن 3: گویا دعاهاتون داره مستجاب میشه... در شرف قبول شدنم اگه خدا بخواد....البته با نمرات ناپلئونی...

پ.ن 4: فردا دوتا ژوژمان دارم، صفحه آرایی و مبانی.....استادش بد استادیه.....میگن دست به انداختنش عالیه...باشد که رستگار شویم

یا حق....

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:1  توسط بچه حزب اللهی  | 

بسم الله

یه دوست عزیزی یه نکته خیلی مهمی رو در مورد زندگی

تو این دنیای مجازی والبته دنیای واقعی بهم گوشزد کرد که

 بد جور فکرمو به خودش مشغول کرده.... تا وقتی که به نتیجه

 نرسم آپ نمیکنم....پیشتون میام ولی نظر نمیدم....

شایدم اصلا نیومدم.......

 

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:27  توسط بچه حزب اللهی  | 

 

مطالب این پست به دلایلی حذف شد.

.

.

ارمینه جان ممنون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:45  توسط بچه حزب اللهی  | 

اخوی ها و هشیره های عزیز سلام.......

هر چی فکر میکنم میبینم خیلی بده که مشروط بشم....تصمیم گرفتم درین چند روزه باقی مونده تمام سعیمو بکنم.... باشد که رستگار شوم....

پ.ن ۱: دوستان جدیدی که کامنت گذاشتین پیش همتون اومدم ولی متاسفانه نمیشد کامنت بذارم... این بلاگفا همیشه قاطی داره.......انشاء الله بعد از امتحانا مجدداْ خدمت میرسم....

 شرمنده یه چند روزی نمیتونم بهتون سر بزنم........

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:44  توسط بچه حزب اللهی 

 

فضیلتی چون جهاد نیست

               و جهادی چون مبارزه با نفس نیست.                      

                                                               امام باقر (علیه السلام)

 

امروز تمام سعی خودمو کردم که یه ذره جهاد کنم.....فکر کنم موفق هم شدم...

یه جهاد کوچلو موچولو....خوب از کوچیک باید شروع کرد تا به بزرگ رسید.مگه نه؟

چه لذتی داره وقتی به خاطرش دوره خیلی از دوست داشتنی های دنیا رو خط میکشی.

 پ.ن: دیشب داشتم با یک دوست دورگه چت میکردم.... از مادر ایرانی و مسلمان (!) و پدر لهستانی... بحث کشید به اینجا که چرا رابطه خوبی با مادرش نداره...(لازم به ذکر است که پدر و مادر ایشون ایران و خودشون لهستان هستن...و ۲۸ سالشونه)... داشتم میگفتم..... وقتی این سوالو ازش پرسیدم گفت مادرم مسلمونه طرز فکرمون با هم فرق داره اون منو(...) میدونه( هر چی فکر کردم کلمه تو پرانتز یادم نیومد. یه چیز تو مایه های بی بند و بار و خراب وبد کاره و ازین جور چیزابود) بعد بحثمون کشید به بی بند و باری و ازم پرسید به نظر تو مثلا دخترایی مثل تو یا دوستات چرا بی بند وبار باید بشن؟ چند تا دلیل براش آوردم ولی گفت خیلی بسته حرف میزنی.گفت انگیزشون چی میتونه باشه؟ گفتم ابراز وجود و ارضای نیاز هاشون....بعد گفت خوب انگیزه برای مذهبی بودن چیه؟ مثلا خوده تو؟ خیلی چیزا گفتم که باز نفهمید... جز آخری رو که این بود " رسیدن به احساس امنیت و آرامشه روحی"   .... تعجب کرد....گفت نمیتونه درک کنه یعنی چی... گفت من وقتی احساس امنیت میکنم که در اغوشه کسی باشم...(!)...... اومدم از زیبایی های حسی که گفته بودم بگم ولی دیس کانکت شدم....وقتی این جمله رو گفت دلم براش سوخت....برای همه آدمایی مثل اون....خدا رو شکر کردم به خاطر مسلمان  و شیعه بودنم.

پ.ن: الان حدود دو ساله دارم سعی میکنم ابوی رو راضی کنم برم کلاس عربی...حالا که راضی شد گفت چون مختلطه نمیذاره..(!) خدا رو شکر که دانشگاهمون دخترونس....قرار شد امشب با هم حرف بزنیم شاید اجازه داد......تو رو خدا دعا کنید اجازه بده....

این روزا کارم شده رفتن تو چت رومه عربا.....دو سه باری میشه که با آقای مصطفی نامی حرف زدم(چت) البته حرف زدن که چه عرض کنم.... نمیدونید چه رنجی رو متحمل میشم تا بخوام یه جمله بگم...اون بیچاره هم همینطور... هرچی میگه هم عربیشو میگه هم انگلیسی ولی من بازم میگم.....  لا افهم......  نمیدونم کارم اشتباهه یا نه؟ همین چت کردن با مصطفی رو میگم....اخه من که قصد و منظور بدی ندارم فقط میخوام یه ذره عربیم قوی شه....این چند روزه خیلی چیزا یاد گرفتم....البته عربیی که من حرف میزنم با زبان اون (مصری) یه خورده فرق داره چون بعضی حرفامو نمیفهمه.... به نظر شما کارم اشتباهه؟؟؟؟؟ حاج آقا شاه حسینی نظر شما چیه؟ اشتباهه یا نه؟

پ.ن: به احتمال ۹۰ درصد این ترم مشروط میشم......

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:38  توسط بچه حزب اللهی  |