تبليغاتX
طعم گس نوه آخوندي....!

 

بعدا نوشت : آهنگ وبلاگم درست شد.....آهنگ جديد سامي يوسفه....يه قسمتش فارسي....گوش بديد....من كه خيلي دوسش دارم...آهنگو ميگم.

---------------------------------------------------------

به نام تو

كافه حزب الله....نميدونم از چيش بنويسم كه به جايي و كسي بر نخوره.....هميشه از حاشيه هاي يه اتفاق بيشتر از خودش لذت ميبردم....ولي ( وختي)* خودت مسبب حاشيه باشي اون موقع وضع فرق ميكنه....ديگه ازش لذت كه نميبري هيچ.... سعي ميكني كه يه جوري ازش فرار كني....

شايد جنس نوشته هام تو اين پست كمي فرق داشته باشه....فقط چون ديگه حاشيه رو دوست ندارم....شايدم نه...چون من هر (وخت)*

تصميم گرفتم يه جور ديگه بنويسم نشد...همون شد كه هميشه بود....

تو اين پست فقط ميخوام بگم كه دلم تنگ ميشه .... براي كافه...براي آدماش....براي خنده هايشان....اخمهايشان....

.....حتي براي آن نبات هاي انفرادي اش....

الان كه دارم اينارو مينويسم دارم گريه ميكنم....نخنديد بهم....متاسفانه يكي از خصوصيات بد من اينه كه خيلي زود وابسته ميشم....به همه چيز...به همه جا...همه كس....خواهشا اندر معايب اين خصيصه اخلاقي كامنتي نذارين.....

1- ديدن گلصنم عزيز واجب بود....!!! به دليل ذهنيت غلطي كه من از ايشون داشتم....

2- ديروز بالاخره چشم ما به جمال مامان مجازيمون روشن شد.... من _ او....مامان خوبم !!!!

3- آلماي عزيز در ديدار دوم بر خلاف ديدار اول بسي به دلمان نشست...

4- روز اولي كه رفتم كافه اون آخراش كه يه ذره كافه شلوغ شد ياد يه بنده خدايي افتادم....خونه كه رفتم هرچي فكر كردم كه كي يا چي اونجا بود كه منو ياد اون انداخت چيزي به عقلم نرسيد...!!! بعدا فهميدم كه يكي از دوستان 12 ساله ايشون تو اون جمع بودن...!!! نميدونم ميشه وجود اون دوست دوازده ساله رو به احساس من ربط داد يا نه... البته بگما من معتقدم كه همه چيز دنيا موقوف المعانيه....!!!

5- آشنايي با دوست 12 ساله اون بنده خدا شديدا منو به اين نتيجه رسوند كه دنيا اپسيلوني بيش نيست...!!! كي فكرشو ميكرد يه روزي...يه جايي...!!! اي بابا....

6- چند نمونه بارز براي ثابت شدن نظريه اپسيلون بودن دنيا:

مهتاب و من_ او همديگرو قبلا تو اعتكاف ديده بودن....بدون اينكه از شخصيت هاي مجازي هم خبر داشته باشن...!!!

مهديا و دوستش داشتن عكسايي رو نگاه ميكردن كه يكي از اخوي هايي كه تو كافه بود تو عكس حضور داشت....دوست مهديا يه دفه ميگه عكس شوهر من اينجا چيكار ميكنه... و مهديا بسي شاخ در مياره...!!!!

7- يكي از دوستان مجازي كه به بركت وجود كافه راستكي شدند شديدا آشنا ميزنن....انقدر زياد كه اين چند روزه فكرم فقط مشغول اينه كه اين بنده خدا رو كجا ديدم....حتي يك در صد هم شك ندارم به اين كه قبلا جايي ديدمشون....وقتي هم كه ايشون گفتن قيافه شمام به نظر من آشنا اومد ديگه مطمئن شدم كه....!!!

8- دلم براي آب آوردن از چشمه مصلي خيلي تنگ ميشه...!!!

10- يه چيز خنده دار:

ديروز يه آقايي اومده بود كافه كه ادعا ميكرد به دعوت بچه حزب اللهي اومده.... هر چي فكر كردم ديدم اصلا من نه اين آقا رو و نه وبلاگشونو ميشناسم...!!!! تو روز روشن از اسم آدم سو استفاده ميكنن...!!! آخرشم نفهميديم اون بنده خداي دزد كي بوده ...!!!

11- حرف در مورد كافه حزب الله و خاطرات شيرينش زياد دارم ولي حوصله نوشتن ندارم....

12- طعم ام پي تيري شدن رو با بي آر تي بچشيد...!!!

13- بالاخره رفتم كلاس عربي....خودم كه هنوز باورم نميشه...!!! معلممون مصريه...!

14 - يه آهنگ گذاشتم رو وبم...فكر كنم نميخونه....اگه شما ميشنوين بگيد...

۱۵- به قول حاج امير شيخ مرادي....تو این دوره و زمونه هر كي گفت دوست دارم عاشقتم....بگو تو گه خوردي....!!!!

نكته: (وخت) يني همون وقت خودمون....اصفهاني ها اونم از نوع خليليان به وقت ميگن وخت...!!!

* - خدايم بيامرزد....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:54  توسط بچه حزب اللهی  |