باز دلم درد گرفته...از همانها كه خودم ميدانم...خودت هم ميداني....بهتر از من....از همانايي كه ماهي 2-3 بار مهمانم ميشود...از همانها كه خنده هاي سفر قم را از دماغم در آورد....از همانها كه نميدانم از خوردن است يا نخوردن....همان هايي كه طعمش تلخ است....مثل طعم دل دردهاي دوران طفوليت كه از همراهان مسمويت هاي گاه و بيگاهم بود....از همانها كه مسافرت بدون او لطفي ندارد....همانها كه همه نقشه هايم براي بالا رفتن از درخت سَتي را نقش بر آب ميكرد....همانها كه مجبورم ميكردند دور ازگيل هاي كال را خط بكشم.... همانها كه نميدانم از خوردن است يا نخوردن....همانهايي كه يك ساعت سر توالت نشستن هم دواي دردش نيست....همانهايي كه عين جن ظاهر ميشود....گوشه اي جا خوش ميكند و هر چند ثانيه به سان مخلوط كني تمام عيار محتويات درونت را ميرقصاند.....همانهايي كه آدم را ياد گلابي و زرد آلو مي اندازد.....همانهايي كه ارمغان خوردن ميوه هاي نفاخ است.....همانها كه نميدانم از خوردن است يا نخوردن.....همانهايي كه اگر وسط خيابان هم بودي بايد به ايستي تا هر چه ميتواند پيچ بخورد و بي تابت كند.....همانها كه دلت ميخواهد وسط خيابان پهن زمين شوي....نميدانم از خوردن است يا نخوردن.....از همانهايي كه دلت ميخواهد ساتور بزني و از صحنه روزگار محوش كني....1 وجب از يك سومه ميانيه بدنت را ميگويم.....گويا شكم هم ميخوانندش....اصلا مرا چه به شكم.....زندگي بدون شكم هم ممكن است.....مگر نه اينكه نهايتش دل و روده هايت را در دستت ميگيري...البت اگر كيفت جا نداشت.....آخر نفهميدم از خوردن است يا نخوردن.....از همانها كه رنگ ميت ميكند صورت مثل هلويت را......همانهايي كه نبات داغ را حريف است....حوله گرم هم لا فايده....همان لا مصب را ميگويم.....عين بختك نشسته روي معده ام.....نميدانم شايد هم روده ام....دلم ميخواهد براي يك بار هم كه شده بياورمش بيرون.....روده ام را نه.....درد را ميگويم....تفي به قاعده هيكل روي صورتش بيندازمو بگويم : مرتيكه...شايدم زنيكه....مگر خواهر و مادر خودت دل ندارند...؟! همينطور پدر و برادرت.....؟! اصلا كليه اقوام . دوستان و آشنايان و وابستگانت....مگر دل ندارند كه آويزونه دل بي صاحابه ما شدي.....و او بي جوابم بگذاردو براي حرص دادنه هر چه بيشتر هي پيچ و تاب بخورد و به قيافه نزارم بخندد.....هنوز هم نميدانم از خوردن است يا نخوردن.....قم كه بوديم دوستان گذاشتند به پاي خوردن زياد....الان هم نخوردن بهانه شد.....دفعه بعد احتمالا سرما....يه روزي هم گرما.....بعضي ها هم كه آنفولانزاي خوكي ما را به گربه بازي ربط دادند مطمئنن اينبار هم پيچش دل را نشأت گرفته از نگاه به دم پر پيچ و خم گربه ميدانند....اما به گربه هم ربط ندارد.....نميدانم از خوردن است يا نخوردن.... همانهايي كه "آي دلم" را تكه كلامت ميكنند.....همان هايي كه مستحق هرگونه نگاه ترحم آميزت ميكنند.....همانها كه بيچاره ات ميكنند....همانهايي كه بيچاره اش كردند....اخوي را ميگويم....دردش را خوب ميشناسم....از همانهاست.....همان يار غار من.....
شايد لازم است دكتر شوم...تا بفهمم از خوردن است يا نخوردن...!!!