دیشب گریه کردم.....دقایقی.....برای کشورم..........برای ایران عزیزم........
فکر نمیکردم انقدر دوسش داشته باشم
شاید این اولین باری باشه که از ته دل فریاد میزنم
سرفراز باشی میهن من
.
پ.ن: مامانم رفت شمال احتمالاْ به مدت یه هفته....
مادر جون میخواد چشمشو عمل کنه.....
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:30  توسط بچه حزب اللهی
