بسم الله
توجه
اینجانب فهیمه یا همون ننجون هستم.... ولی خوب به بچه حزب الهی
تغییر نام دادم و یه تغییراتی تو وبلاگ دادم.... از کلیه عزیزانی که
کامنت میذارن خواهشمندم آدرس وبلاگشون رو حتما بذارن.... چون
همتونو حذف کردم
خسته شدم ، خیلی خسته کنندس که برای دومین بار نوشته های 4 سال یه نفر رو بخونی، البته خسته کننده از نظر جسمی.... بلند میشم یه ذره راه میرم ، دوباره میشینم چشام خسته شدن، چند ثانیه میبندمشون بلکه آروم شن...... نمیدونم چرا دوباره دارم وبلاگشو از اول تا آخر میخونم؟ !!
البته چراشو خوب میدونم.... میخوام به سوالش جواب بدم.... سواله خیلی سختی بود.... بهش گفتم آدمه خیلی خیلی عجیبیه...اونم ازم خواست که بیشتر توضیح بدم......
مهمترین نکنه درمورد شخصیتش این بود که احساس کردم برخلاف همه اونایی که وبلاگشونو میخوندم ، خیلی بی پروا حرفاشو میزنه..... من خودم همچین جرأتی ندارم...... خیلی وقتا یه چیزایی هست که دلم میخواد بنویسمشون ولی نمیشه...ترس از دست دادن خیلی چیزا مانع نوشتنشون میشه .... مخصوصاً اگه وبلاگت لو رفته باشه..... شیطونه میگه وبلاگمو عوض کنم ولی اصلا حوصله دردسراشو ندارم.....
خیلی حرف دارم، دلم میخواد از هر کدوم چند کلمه بنویسم...ولی بازم به همون دلیله لو رفتن وبلاگ باید از خیلیاشون فاکتور بگیرم..... امروز فقط دلم میخواد بنویسم ، پس اگه چرت و پرت بود به بزرگیه خودتون ببخشید.... هرچند دیگه کسی اینطرفا نمیاد که بخواد چرندیات منو بخونه...
یادتونه پارسال میخواستم برم کلاس زبان عربی ، ولی ابوی راضی نمیشد؟؟؟؟ بالاخره راضی شد... خدا کنه نظرش عوض نشه....
برای ژوژمان طراحی هیچی کار ندارم، نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم.... بعضی موقع دلم میخواد خودمو خفه کنم، آخه یه آدم چقدر میتونه بی خیال باشه....به جونه خودم من تا حالا آدمی مثل خودم ندیدم......ولی وقتی به این فکر میکنم که من همیشه تو درس بی خیال بودم ولی آخرش موفق میشدم بیشتر وسوسه میشم که به این روال ادامه بدم ، مخصوصاً وقتی بعد از کلی خوردن و خوابیدن دانشگاه قبول شدم انرژی بیشتری گرفتم.... ولی خوب به جای من بقیه باید حرص بخورن..... موقع کنکور ابوی و والده و کلآً همه اعضای خاندان....حالاهم مهسا و مریم..... مخصوصاً مریم که دلسوزی هاش بعضی موقع به نظرم عجیبه.... خیلی نگرانه وضع درسیه منه...!!!!!
یکی از کارای احمقانه من اینه که هر چند وقت یه بار وبلاگمو با همه محتویاتش حذف میکنم ، به یه سری دلایل مسخره که 2 دقیقه بعد از حذف کردن وبلاگ خودمو هم قانع نمیکنه چه برسه به اونایی که ازم دلیل میخوان..... یکی از عواقب بده این کارمم اینه که با هر بار رفتن، تعداد دوستام کم میشه....یه نگاه به لینکام بکن..... همین چند تایی هم که موندن دیگه پیشم نمیان.....
امروز رفتم آزمایش خون، با یکی ازین آمپول گاویا کلی ازم خون گرفتن.... نمیگن بابا این دختره نحیفه ، خونشو خالی کردین یه وقت میفته میمیره......
دیگه حوصله نوشتن ندارم......
پ.ن: معما جان کامنت میذاری لطفاً آدرس وبلاگت رو هم بذار، آخه من طی یک حرکت انتهاری همه رو حذف کردم.....
.
باشد که رستگار شویم
